شمس‌العماره
شمس‌العماره، همچون بیتی گزیده از دیوان روزگار قاجار، بر تارک تهران کهن نشسته و حکایتِ عزمی بلندپروازانه را در سینه دارد. روایت را باید از سفر ناصرالدین‌شاه به دیار فرنگ آغاز کرد؛ آنجا که چشمِ شاه بر بلندای عمارات اروپایی افتاد و در نهانخانه‌ی دل، شعله‌ی آرزویی برافروخت تا در پایتخت خویش نیز بنایی برافرازد که از فراز آن بتوان بر گستره‌ی شهر چشم دوخت. این آرزو را به دوستعلی‌خان نظام‌الدوله، ملقب به معیرالممالک، سپرد و او در سال ۱۲۸۲ هجری قمری بنیاد این عمارت را در ضلع شرقی ارگ سلطنتی و در دامان مجموعه‌ی کاخ گلستان نهاد. دو سال تمام، دستِ هنرمندانه‌ی استادانی چون استاد علی‌محمد کاشی، که اجرای طرح را برعهده داشت، بر خشت و آجر و کاشی این بنا نشست، تا سرانجام در سال ۱۲۸۴ هجری قمری، شمس‌العماره سر برافراشت و به نخستین نویدِ ورود تجددی نوپا در پیکره‌ی معماری ایران بدل گشت.
آنچه شمس‌العماره را از میان انبوه بناهای هم‌عصرش سرافراز می‌کند، جسارتی است که در ارتفاع پنج‌طبقه‌ی آن نهفته است؛ در روزگاری که هیچ بنایی در تهران یارای هم‌سری با این بلندا را نداشت، این عمارت بر فراز شهر چون تاجی بر سر ایستاد. دو ساختمانِ قرینه که با گذرگاهی مزین به ساعتی کهن به یکدیگر پیوند خورده‌اند، آمیزه‌ای هستند از اصالتِ معماری ایرانی با رگه‌هایی از سبک فرنگی؛ کاشی‌کاری‌های رنگین، آینه‌کاری‌های خیره‌کننده و نقش‌ونگارهایی که هر زاویه‌ی دیوار را به تابلویی از ذوق هنرمندان عصر قاجار بدل کرده‌اند. ساعتی که میان دو برج نصب شده و هنوز نیز گاه‌به‌گاه ناقوسش طنین می‌افکند، یادگاری است از نخستین ساعت‌های واردشده به این سرزمین و شاهدی خاموش بر آن روزگاری که فناوری نوظهور با هنر اصیل بومی درآمیخت.
شمس‌العماره را نمی‌توان در قامتِ آجر و کاشی محصور کرد، چرا که این بنا نفسِ زنده‌ی خاطره‌ی تهران کهن است. سال‌ها پیش از آنکه برج‌های سر به فلک‌کشیده‌ی امروزی بر آسمان شهر سایه بیافکنند، همین عمارت بود که با آسمان به رقابتی خاموش برخاست و نگاه هر رهگذری را به بلندای خویش می‌کشاند، گویی خود نیز می‌خواست بگوید که تهران روزگاری رؤیای سربلندی داشته است. در میدانِ گسترده‌ای که پیشِ رویش پهن شده بود، جشن‌ها برپا می‌گشت، شعله‌ی آتش‌بازی‌ها آسمان شب را می‌شکافت و مردمانِ شهر گرد هم می‌آمدند تا شکوه این بنا را به چشم جان بنگرند. امروز نیز که رهگذری از کنارش می‌گذرد، گویی زمان اندکی سست می‌شود و درنگ می‌کند؛ انگار شمس‌العماره هنوز از فراز پنجره‌های خویش، نگاهی حسرت‌بار بر شهری می‌افکند که دیگر سرش به آسمان آن نمی‌رسد؛ اما در اندرون این عمارت، هنوز همان روزگار کهن نفس می‌کشد.

آرزویی بر بلندای رویا

تاجی از آجر و آینه بر سر شهر
نفسِ خاطره‌ای که هنوز زنده است
فروشگاه
سبد خرید

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش